♡بهشـــت زودهنـــگــام♡

♡بهشـــت زودهنـــگــام♡

بسم الله الرحمن الرحیم

وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصـرِهِم
لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ
و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَـلَمین
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
رمز خوشبختی اینه که یقین پیدا کنی خدا و آقات(عج) شاهد کاراتن...
رمز خوشبختی گناه نکردنه
رمز خوشبختی برای خدا زندگی کردنه حتی اگه بقیه نذارن
اینکه هر کاری میخوای انجام بدی به قصد قربت و از رو محبت انجام بدی
بندگی کن تا بندگی ات کنند...
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پیامبر(ص) میفرمایند:
"هر کس در کتابی یا نوشته ای بر من صلوات بفرستد ( یعنی صلوات را بنویسد ) تا نام من در آن کتاب هست ملائکه برای او از درگاه حق طلب آمرزش می کنند."
اللهُم صّل علی محمّد و آل محمّد و عجل فرجهم
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
حضرت آیت الله بهجت(ره) می فرمایند: تا رابطه ما با ولیّ امر، امام زمان (عج) قوی نشود، کار ما درست نخواهد شد.و قوّت رابطه ما با ولیّ امر (عج) هم در اصلاح نفس است.
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
آدرس وبلاگ قبلیم که البته بخش عمده اش حذف شده:
http://god-mylove-me.blogfa.com/

آخرین مطالب

۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

یک مبارزه با نفس تقریبا سخت

يكشنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۴۱ ق.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • برای تـــ♡ـــو

ادامه ی از چاله به چاه

چهارشنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۴، ۰۲:۳۵ ب.ظ

خلاصه اون نا رفیق ما و مثلا!!! برادر نامحرمش هرچی از دهنشون اومد بار ما کردن؛ منم جواب پسره را که نمیدادم شروع کرد زنگ بزنه؛ رد میدادم و فقط به دختره پیام دادم که من منظوری از حرفم نداشتم اول هم هرچی بهت گفتم به خودم میگم در هرصورت حلال کن شما را به خیر و مارو به سلامت

گوشیمو خاموش کردم و با صورت اشک آلود شروع کردم دعای توسل یا کمیل  بخونم (یادم نیست کدوم بود)و هدیه کنم به دوست شهیدم که مدام باهاش از لحاظ معنوی در ارتباط بودم(شهید محمدرضا تورجی زاده)

ولی نمی دونم چرا گریه ام بند نمی رفت؛ آخر شبم بود و همه خواب بودن؛ هرچی با خودم حرف میزدم فایده نداشت؛ رفتم تو حیاط و گفتم: خدایا نکنه من واقعا تهمت زدم بهش؟ خدایا خودت شاهدی من همچین منظوری نداشتم؛ من فقط می خواستم حواسش به خودش باشه و بهش هشدار بدم

رفتم که بخوابم و همچنان با خودم همین حرفا را میزدم و تو این فکر بودم که چطور ازش حلالیت بخوام؛ چون اون شهرکرد بود و من تو یه شهر دیگه؛ جواب تلفنمم که مطمئن بودم نمیده؛ دلمم نمی خواست باهاش حرف بزنم فقط نمی خواستم هیچ حقی به گردنم بمونه

تصمیم گرفتم که یه  مدتی ثواب کارای خیرمو تقدیم کنم به این دوست شهیدم و این دوستم که قبول نمیکرد کارش اشتباهه

 و خوابم برد....

چه خوابی دیدم؛ نمی دونم واقعا همین تعبیری که تو ذهنمه تعبیر خوابم بود؟ فقط هر وقت یادم از خوابم میاد اشک تو چشام حلقه میزنه

خواب دیدم خیلی سرگردونم و پشت دیوار یه مکانیم که مطمئن بودم هنوز نمی تونم وارد اونجا شم؛ دنبال یه روزنی بودم که داخل اون مکان را ببینم؛ انگار یکی بهم گفت ازون دریچه ی آبی نگاه کن

یکم خم شدم و ازون دریچه نگاه کردم... وااااااااای چه جای زیبایی بود؛ یعنی تا چشم کار میکرد سر سبزی و قرمزی گل های لاله بود....دوست شهیدم کنار یه جوی آب نشسته بود و یه رحل باز کرده بود وداشت از روی یه مفاتیح با صوت زیباش میخوند؛ منم همینطوری نگاهش میکردم و از چهره ی نوارنی و صوت زیباش لذت میبردم؛ یادمه تو خواب همینطوری که اشک تو چشام جمع شده بود نگاهش میکردم که ناگهان دعاشو قطع کرد و به دریچه ای که داشتم نگاه میکردم یه نگاهی بهم انداخت و یه لبخند زد...من اون لبخند را از روی رضایت دیدم نمی دونم واقعا همین منظور بود؟ خدا میدونه

فقط امیدوارم اون دوستم حلالم کنه و هرجا هست آگاه بشه و عبد خدا بشه.... منم رابطه ام با دوست شهیدم قوی وقوی تر شه

به همه دوستی با یه شهید را توصیه میکنم؛ شدیـــــــــــدا...

لبخند دوست شهیدم عین همین لبخند تو عکسش بود...

صوت شهید تورجی زاده "کلیک"


  • برای تـــ♡ـــو

از چاله به چاه

دوشنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۰۵ ب.ظ

بسم الله مهربون

سلام به همه

مطلبی که میخوام بنویسم ربطی به زندگی متاهلی نداره

موضوع برمیگرده به حدود 3 سال پیش که من از صحبت های دوستم مشتاق شناخت  یک شهید شدم و همین اشتیاق باعث شیفتگی و به دنبال اون تغییر تقریبا زیادی تو زندگیم شد که باعث قطع ارتباطم با بعضی دوستای به شدت نزدیکم شد.

اما یکی از اونا بعد از چند ماه از قطع بودن ارتباط پیامک درددل و تنهایی فرستاد؛ منم یه پیام امیدوارکننده جوابشو دادم

کم کم سر حرفو باز کرد و فهمیدم که با یه نامحرمی آبجی داداش بودن و قضیه وقتی به ازدواج کشیده آقا گذاشته رفته!!

از ما دلداری و ازون ابراز دلتنگی و آه و ناله

تا حدود یه هفته بعد که با یکی دیگه که دم از ولایی بودن هم میزده(لعنت به هرچی الکی دم زنهشکلک های یاهو) از توی اینترنت آشنا میشن و ایمیل و چت و اس ام اس و تک زنگ و زنگ(واقعا اینا مراحل رابطشون بودا؛ یعنی فقط شیطون به این زیبایی گام به گام آدمو میکشونه تو باتلاقشکلک های یاهو)

آشنایی میکشه به علاقه و بعد که باز فهمید آقا به یه خواهر دیگه علاقه دارن یاد ما کرد این رفیق شفیق ما!!

ما هم بهش گفتیم: عزیزم؛ دوست گلم من و تو ظاهرمون مذهبیه نه؟ گفت آره؛ گفتم هیچ پسری به یه دختر ظاهرا مذهبی و سربه زیر شماره نمیده؛ شیطون هم کاملا به این موضوع واقفه؛ پس یه طور دیگه واسمون دام پهن میکنه؛ دام صحبت از شهدا با نامحرم؛ دام بحث بر سر ولایت فقیه با نامحرم؛ دام آبجی و داداشی؛ دام ما منظوری نداریم واقعا خواهر و برادریم؛ شیطونم که ساده!!! خیلی از همین آبجی داداشی ها کم کم که رابطشون عمیق شده کارشون به زنا کشیده شده؛ خودشون هم نفهمیدن از کجا خوردن!!!

من نمی دونم کدوم کارخونه ای ازین کلاه های شرعی میدوزه واسه سر رابطه ها؟

آقا گفتن این عبارات همانا و جوش آوردن رفیق ما همانا که به چه حقی به من تهمت میزنی؟ هرچی گفتی خودتی و ... منم گفتم بله اول این حرفا را به خودم میزنم؛ حضرت علی از ترس به گناه نیافتادن؛ به زن نامحرم سلام نمیکرده حالا من کی هستم که مطمئن باشم به گناه نمی افتم و با پسر نامحرم داداش شم و سر مزار شهدا باهاش قرار بذارم(مزار شهدا محل قرارهاشون بوده!!)

جوش آورده بود و تند تند پیام میداد و منم نخونده حذف میکردم؛ بعدشم نامردی نکرد و شماره ی منو داد به آقا پسر محترم؛ اون پسر هم طی چند پیام از خجالت من در اومد!!!

یعنی چه اشکی از من گرفتن اون شب...

ادامه ی داستان را در قسمت بعد ببینید...

  • برای تـــ♡ـــو